داستان ۲۶۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۷۵ چاپی

دعاگوی حجاج بن یوسف ثقفی

حجاج بن یوسف از مرد عابد و مستجاب‌الدعوه‌ای می‌خواهد برایش دعای خیر کند؛ آن مرد دعا می‌کند خدایا جانش را بستان، زیرا مرگ ستمگر بهترین خیر برای او و مسلمانان است.

در بغداد، مرد عابد‌ و زاهدی با عنوان «مستجاب الدعوه» بود، منزوی‌ و گوشه‌گیر. در منزلش به عبادت و طاعت مشغول بود و در میان مردم آمد‌ و رفت چندانی نداشت. حجاج بن یوسف که اوصاف او را شنید دستور داد او را به حضورش بیاورند. پس‌ از احضار آن پیرمرد حجاج گفت: «برایم دعای خیری بفرما که از بهترین دعاهایت باشد؛ زیرا دعای تو مستجاب است». آن مرد عابد و زاهد دست‌ها را به دعا برداشت و گفت: «خدایا جانش را بستان!» حجاج ناراحت شد و گفت: «این چه دعای خیری بود؟» پیرمرد گفت: «این دعا بهترین دعا برای تو و برای جمیع مسلمانان است».

ای زبردست زیردست‌آزارگرم تا کی بماند این بازار

به چه کار آیدت جهان‌داریمردنت بهْ که مردم آزاری

— سعدی۱

در دعا‌های روزانه می‌خوانیم: «پروردگارا، زندگانی ما را طولانی فرما، تا زمانی که برایم خیر و خوبی است؛ و اگر گرفتار زشتی‌ها و پلشتی‌ها شدم جانم را بگیر».

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

منابع

  1. گلستان سعدی، باب اول، حکایت 11. بازگشت به متن ↑