داستان ۲۶۳ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۷۲ چاپی

سپردۀ امام رضا علیه‌السلام

کودکی نه‌ساله که از دست ناپدری‌اش فرار کرده بود، با توسل به امام رضا، توسط کارخانه‌داری که همان لحظه در خوابش دستور یاری او را دیده بود، نجات و سرانجام داماد او می‌شود.

شخصی می‌گوید پنج‌ساله بودم که در ورامین پدرم فوت کرد. مادرم در نتیجۀ فقر و تنگ‌دستی با مرد دیگری ازدواج کرد. ناپدری‌ام تندخو و بداخلاق بود. به من توهین می‌کرد و به هر بهانه‌ای مرا کتک می‌زد. مادرم رنجیده‌خاطر می‌شد، ولی نمی‌توانست کاری انجام دهد. یک روز بعدازظهر تابستان مرا تنبیه بدنی کرد و گفت: «من کی از دست تو نجات پیدا می‌کنم؟ تا کی می‌خواهی مزاحم ما باشی؟» من نُه سال بیشتر نداشتم. دلم شکست. گریان، آهسته از منزل خارح شدم، بدون اینکه هدف و مقصدی داشته باشم. در کنار جادۀ تهران، ‌با حالتی گریان و سرگردان، پیاده به طرف تهران می‌آمدم.‌ در آن حالت اضطرار‌ و بیچارگی و سرگردانی به یاد مادرم افتادم که هر روز صبح بعد از نماز، رو به طرف مشهد می‌کرد و به امام رضا علیه‌السلام سلام می‌داد و می‌گفت: «شما یاور غریبان و ضعیفانید. خودم و پسرم را به شما سپردم. ما را یاری کنید». لحظه‌ای ایستادم و همان حرف‌های مادرم را با چشم گریان و دل سوزان خدمت امام رضا علیه‌السلام عرض کردم، در حالی که نُه سال بیشتر نداشتم و این کلمات را هر روز از مادرم می‌شنیدم و چیز دیگری نمی‌فهمیدم.

بعد ‌ از چند لحظه، اتومبیل شیک و زیبایی کنارم ایستاد و پرسید: «پیاده کجا می‌روی؟» گفتم: «تهران». گفت: «بیا بالا! من بی‌اختیار در کنار آن رانندۀ محترم نشستم». از من پرسید: «کجای تهران می‌روی؟» من شروع به گریه کردم. آن شخص با مهربانی گفت: «چرا گریه می‌کنی؟ من که چیزی نگفتم! می‌خواهم تو را به مقصدت برسانم». سرگذشتم را برایش گفتم که من جایی ندارم و بی‌پناهم. می‌خواهم بروم خدمت امام رضا علیه‌السلام. دیدم اشک آن آقای راننده هم جاری شد و با خود زمزمه می‌کرد و می‌گفت: «پس تو مهمان امام رضا هستی؟ جانم به قربانش!» سپس ادامه داد: «من مدیر و صاحب کارخانه‌ای هستم که نزدیک منزل شماست. بعدازظهر تابستان است. خوابیده بودم. در خواب دیدم در حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام هستم و به خدمت آن حضرت شرف‌یاب شدم. به من فرمودند همین الان با ماشین به طرف جادۀ تهران برو و از مهمان من پذیرایی کن! پسرم! تو مهمان امام رضا علیه‌السلام و فرزند منی. تا روزی که زنده‌ام در کنار من خواهی بود». به همراه آن آقای محترم به کارخانه‌اش رفتم. شب نیز محل استراحت و اتاقی اختصاصی برایم آماده کرد.

روزها در کارخانه کار می‌کردم و شب‌ها در اتاق اختصاصی‌ام استراحت. روزها و شب‌ها سپری شد و من هجده‌ساله شدم. مرا در اتاق مخصوص خودش دعوت کرد و گفت: «می‌دانی من از دنیا فقط یک دختر دارم. او را می‌پسندی و حاضری با او ازدواج کنی؟» سر به زیر انداختم و گفتم: «آقا، من کجا‌ و شما کجا؟» گفت: «جوابم را بده! تو سپردۀ امام رضا علیه‌السلام هستی. تا جایی که برایم امکان داشته باشد کوتاهی نخواهم کرد. اگر دخترم را می‌پسندی به من بگو. باقی کارها با من». بعد از چند روز مراسم عقد باشکوهی فراهم کرد. نمایندگان دفتر ازدواج و نمایندگان دفتر ثبت اسناد و املاک را هم دعوت کرده بود. مراسم ثبت ازدواج ما به بهترین وجه انجام شد. سپس نیمی از ثروتش را به نام من و دخترش ثبت کرد. با نهایت مهربانی و با چشمانی بارانی گفت: «روز قیامت در حضور مولایم امام رضا علیه‌السلام شهادت بده که به اندازۀ توانایی‌ام از تو پذیرایی کردم» و برای من‌ و دخترش بهترین زندگانی را از حضرت ثامن‌الائمه علیه‌السلام درخواست کرد. من هم به پاس بزرگواری آن امام رئوف، متعهد شدم تا پایان زندگی در خدمت زائران محترم آن حضرت باشم و از خداوند مهربان این توفیق را درخواست می‌کنم. اللهم وفقنا لما تحب و ترضی.

سیدی با صد امیدم بر تو مهمان آمدمدست خالی برمگردان پیش سلطان آمدم

ای پناه بی‌پناهان، ناامیدان را امیدکمتر از مورم، به دربار سلیمان آمدم

هرچه ‌بودم هرچه هستم عاشق‌ آل‌اللهمبا دلی بشکسته و حالی پریشان آمدم

هر کجا گشتم دوا بر درد من پیدا نشدچاره‌سازی کن که با درد فراوان آمدم

— غلام‌رضا سازگار

اللهم صل علی علیّ بن موسی الرضا المرتضی، الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری، الصدیق الشهید، صلوة کثیرة تامة زاکیة متواصلة مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک و رحمة الله و برکاته.

منابع

  1. غلام‌رضا سازگار بازگشت به متن ↑