داستان ۲۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۶۲ چاپی
حضرت موسی علیهالسلام و مرد سخنچین
در قحطی زمان حضرت موسی، خداوند فاش میکند سخنچینی در میان بنیاسرائیل مانع اجابت دعاست، اما خود از افشای هویت او خودداری میکند؛ آن مرد در خفا توبه میکند و باران رحمت فرومیبارد.
در زمان حضرت موسی علیهالسلام خشکسالی و قحطی آب و باران شد. تمام زراعتها خشک شد و باغها و گلستانها پژمرده و افسرده شدند. حضرت موسی علیهالسلام با هفتاد هزار نفر از بنیاسرائیل به بیابان و صحرا رفتند و برای نزول باران مراسم دعا و نیایش انجام دادند، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و قطرهای باران نبارید. حضرت موسی علیهالسلام شگفتزده شد و در مقام مناجات علت مستجابنشدن دعاهایشان را پرسید. از جانب خدا فرمانی آمد که در میانتان فرد سخنچینی هست. به خاطر او دعاهایتان مستجاب نخواهد شد. حضرت موسی علیهالسلام عرض کرد: «پروردگارا! او را معرفی کن تا از میان جمع اخراجش کنم». خطاب رسید: «من به سبب سخنچینی دعای شما را مستجاب نکردهام، حالا تو میخواهی من خودم سخنچینی کنم و آبروی یک انسان را ببرم، هرچند گناهکار باشد؟! چنین انتظاری از من نداشته باش».
حضرت موسی علیهالسلام بر مکان بلندی رفت و گفت: «ای مردم! در میان ما فرد گناهکار و سخنچینی هست. به همین دلیل دعاهایمان مستجاب نمیشود. من از او میخواهم از میان این جمع برود تا دعاهایمان به اجابت برسد و باران رحمت نازل شود». بعد از لحظاتی بدون اینکه فردی از میان جمع خارج شود باران رحمت نازل شد و تمام دشت و صحرا را سیراب و شاداب کرد. حضرت موسی علیهالسلام در مقام مناجات عرض کرد: «پروردگارا! من کسی را ندیدم که از میان جمع خارج شود، ولی باران نازل شد». خداوند فرمود آن مرد که خود را در آستانۀ بیآبرویی دید، فوراً متنبه شد و از گناهانش توبه کرد و گفت: «ای خدای مهربان! ای پوشانندۀ رازها! مرا رسوا نکن! از این به بعد مرتکب این کار زشت و گناه خانمانبرانداز نخواهم شد». من هم توبه و استغفارش را پذیرفتم و باران رحمتم را بر بندگانم فرو فرستادم.
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرمایند در قلب هیچ مسلمانی کینهتوزی وجود ندارد و هیچ مسلمانی سخنچینی و فتنهانگیزی نمیکند. شرورترین و بدترین مردم انسان سخنچین است.۱
میان دو کس جنگ چون آتش استسخنچین بدبخت هیزمکش است
کنند این و آن خوش دگرباره دلوی اندر میان کوربخت و خجل
— سعدی۲
خدایا، خداوندا، ما را از فتنهانگیزی حفظ فرما! امین.
منابع
- کنز الاعمال بازگشت به متن ↑
- گلستان سعدی، باب هشتم، حکمت شمارۀ 12. بازگشت به متن ↑
