داستان ۸۱ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۱۵۵ چاپی
ناصرالدینشاه و مرد ذغالفروش
ذغالفروشی با پاسخی زیرکانه دربارهٔ دیدن درباریان شاه در جهنم، از خشم شاه میگریزد و جایزه هم میگیرد؛ حکایتی دربارهٔ مراقبت از زبان.
ناصرالدینشاه با کالسکۀ سلطنتی از میدان کهنه عبور میکرد. چشمش به ذغالفروشی افتاد که فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جابهجاکردن کیسههای ذغال بود. با بدن برهنۀ سیاه، و سر و صورت عرقریزان و سیاه از گردهای ذغال منظرۀ وحشتناکی پیدا کرده بود. شاه از آن هیبت شگفتزده شد و از درون کالسکه او را صدا زد. ذغالفروش دست به سینه جلو دوید و گفت: «امر بفرمایید!» ناصرالدینشاه گفت: «کجا بودهای؟ از کجا آمدهای؟ جهنم بودهای؟» ذغالفروش زرنگ گفت: «بله قربان». شاه از رفتار او خوشش آمد و گفت: «چه کسانی را در جهنم دیدی؟» گفت: «اینهایی که در رکاب اعلاحضرتاند همه را در جهنم دیدم!» شاه فکری کرد و گفت: «مرا هم آنجا دیدی؟» ذغالفروش با خود فکر کرد اگر بگویم دیدم، دستور قتلم صادر میشود و اگر بگویم ندیدم، حق مطلب را ادا نکردهام. فکری کرد و گفت: «حقیقتش این است که من تا انتهای جهنم نرفتم! خیلی بزرگ بود!» شاه جایزهای به او داد و گفت: «سر و سامانی به خودت بده و در بهشت زندگی کن!»
حضرت علی علیهالسلام میفرمایند: «اِحْفَظْ رَأْسَكَ مِنْ عَثْرَةِ لِسَانِكَ؛۱ سرت را از لغزشهای زبانت حفظ کن».
سخندان پرورده پیر کهنبیندیشد آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی به گفتار دمنکو گوی گر دیر گویی چه غم؟
— سعدی۲
منابع
- غررالحکم، ج1، ص138. بازگشت به متن ↑
- گلستان سعدی، دیباچه. بازگشت به متن ↑
