داستان ۶۸ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۱۲۸ چاپی

حرکت، برکت را سبب بود.

پیرمردی ساده‌لوح که فقط با نشستن در مسجد منتظر روزی الهی بود، سرانجام با سرفه‌کردن توجه رهگذری را جلب می‌کند و درمی‌یابد که حرکت و تلاش، زمینه‌ساز برکت است.

پیرمرد ساده‌لوحی شنید که خداوند روزی‌رسان است‌ و رزق و‌ روزی بندگانش را ضمانت کرده است. به مسجدی رفت و در گوشه‌ای نشست و مشغول طاعت و عبادت‌ و نماز شد، به این امید که خداوند روزی‌اش را می‌رساند. روز به نیمه رسید و از غذا خبری نشد. با گرسنگی به عبادت‌هایش ادامه می‌داد‌ و از خداوند غذا طلب می‌کرد. شب فرا رسید. باز هم خبری نشد. چراغ‌های مسجد خاموش شد. پیرمرد از گرسنگی رنج می‌کشید و از غذا خبری نبود. در این هنگام شخصی وارد مسجد شد. نمازش را خواند‌ و سفرۀ غذایی را که همراه داشت باز کرد‌ و شروع به غذاخوردن کرد. پیرمرد دید از غذا خبری نیست و اگر این مرد برود از گرسنگی خواهد مرد. سرفۀ بلندی کرد. مرد تازه‌وارد متوجه شد شخص دیگری هم در مسجد حضور دارد. با صدای بلند گفت: «هر که هستی بفرما! غذا حاضر است». پیرمرد با شوق نزد او رفت‌ و غذای کاملی نوش جان کرد‌ و گفت: «اگر تو نمی‌آمدی از گرسنگی می‌مُردم». مرد تازه‌وارد گفت: «اگر تو هم سرفه نمی‌کردی من از وجودت ‌آگاه نمی‌شدم و از اینجا می‌رفتم‌ و گرسنه می‌ماندی».

از بزرگی پرسیدند: «امور زندگی به حرکت است یا به برکت؟» فرمود: «حرکت، برکت را سبب بود».