داستان ۵۲ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۱۰۴ چاپی

پسر هارون‌الرشید، از مردان خدا

قاسم، پسر هارون‌الرشید، از مقام و ثروت دربار می‌گریزد و ناشناس به کارگری روی می‌آورد؛ تنها هنگام مرگ هویت خود را به کارفرمایش آشکار می‌کند.

هارون‌الرشید 21 پسر داشت. همگی از بهترین مزایای دربار خلافت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردند، به استثنای قاسم مؤتمن که از دربار خلافت کناره‌گیری می‌کرد‌، لباس‌های ساده‌ و ارزان می‌پوشید، و با فقرا آمد‌ و رفت داشت. جعفر برمکی به هارون گفت: «این پسرت آبروی دربار خلافت را برده است! لباس‌های درباری نمی‌پوشد و با درباریان معاشرت نمی‌کند». هارون گفت: «منصب مناسبی به اوبدهید که درآمد سرشاری داشته باشد‌ و از مزایایش استفاده کند». قاسم را احضار کردند و حکم امارت مصر را به او دادند. قاسم گفت: «مرا معذور دارید! من شایستگی این مقام را ندارم». هارون گفت: «من تو را شایسته می‌دانم و به تو امر می‌کنم از این لحظه حاکم مصر باشی!» قاسم به احترام پدر سکوت کرد.

شب که به نیمه رسید، مخفیانه به کنار دجله‌ رفت و با قایق کارگران عازم بصره شد. در آنجا، گمنام، با کارگریِ ساختمانی امرار معاش می‌کرد و ساعت‌های فراغت را به عبادت‌ و خدمت به مستمندان می‌گذراند. عبدالله بصری به کارگر احتیاج داشت. کنار مسجد بصره، محل اجتماع ‌ کارگران، رفت تا کا‌رگری انتخاب کند. نوبت قاسم بود. او را به خانه آورد و برنامۀ کارش را به او گفت. قرار شد یک درهم به او مزد دهد. در پایان روز، عبدالله از کارکرد قاسم بسیار راضی بود. گفت: «روزهای آینده هم بیا و همین‌ جا مشغول کار باش». قاسم گفت: «من در هفته فقط یک روز کار می‌کنم و با همین زندگی‌ام تأمین می‌شود و باقی ایام را در خدمت خالق‌ و مخلوق هستم».

بعد از چندی قاسم بیمار شد. عبدالله بصری به خانۀ محقرش رفت تا از او عیادت کند‌ و اگر نیازی داشته باشد او را تأمین کند. کنار قاسم نشست‌ و گفت: «من عبدالله بصری هستم. هر نیازی داری به من بگو». قاسم گفت: «تو را شناختم. من هم قاسم، پسر هارون‌الرشیدم». عبدالله لرزید و با خود گفت: «کارم تمام است! اگر هارون بفهمد پسرش در خانۀ من کارگری می‌کرده، من و خانواده‌ام را نابود خواهد کرد و همۀ ما را خواهد کشت!» قاسم گفت: «نگران نباش! هیچ کس از حضور من در این شهر اطلاع ندارد. من تا چند لحظۀ دیگر وفات‌ خواهم کرد. وصیتم را گوش کن! بیل و زنبیلم را به آن کسی بده که مرا دفن می‌کند. قرآنم را، که انیس زندگی‌ام بود، به خادم مسجد بده تا برایم قرآن بخواند و این انگشتر را هم به پدرم هارون بده و بگو پسرت مُرد. او این انگشتر را می‌شناسد. خودش به من داده است». در آن لحظه خواست حرکت کند، اما نتوانست. گفت: «کمک کن تا بلند شوم، به احترام مولایم حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام!» چشمانش را بست‌ و به رحمت پروردگارش پیوست.