داستان ۳۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۷۷ چاپی

کرامتی از امام رضا علیه‌السلام

بازرگانی برای هدایت پسرش، که تمایلی به ازدواج در ایران نداشت، به امام رضا متوسل می‌شود؛ غباری که از حرم هدیه می‌گیرند نامهٔ محرمانهٔ دختری برای خواستگاری در خود دارد و به ازدواجی موفق می‌انجامد.

یکی از بازرگانان ثروتمند می‌گوید پسرم به سن رشد رسیده بود‌ و بر ازدواجش اصرار داشتم، ولی امتناع می‌کرد‌ و می‌گفت: «من با دختران ایرانی ازدواج نمی‌کنم. به اروپا‌ می‌روم و در آنجا ازدواج خواهم کرد». می‌دانستم بدین‌وسیله او قصد مهاجرت دارد. به او می‌گفتم: «تو از معدود جوانانی هستی که از همۀ امکانات برخورداری‌ و تنها پسر من هستی. هرچه می‌خواهی همین جا برایت آماده می‌کنم»، اما او به هیچ وجه به ازدواج تن نمی‌داد‌ و به ازدواج در خارج از کشور و در نتیجه مهاجرت اصرار داشت.

من از ناامیدی به امام رضا علیه‌السلام متوسل شدم و از یکی از دوستانم در مشهد تقاضا کردم در زمانی که حرم مطهر خلوت باشد در یکی از مجلل‌ترین هتل‌های مشهد برای من‌ و پسرم جای مناسبی رزرو کند تا ما به‌آسانی بتوانیم لحظاتی در حرم مطهر زیارت کنیم. بعد از چند روز دوست مشهدی‌ام تماس گرفت‌ و گفت: «چند روز دیگر مراسم رسمی غبارروبی ضرح مطهر است. من دو کارت شرکت در این مراسم برایتان تهیه کرده‌ام. اگر موافقی هتل هم رزرو کنم؟» بسیار خوشحال شدم‌ و اعلام موافقت کردم.

به هر ترتیبی بود موافقت پسرم را هم جلب کردم‌ و در موعد مقرر به حرم مطهر مشرف شدیم. آن حال‌ و هوای حرم مطهر با آن تشریفات بی‌نظیر، حالتی خاص‌ و روحانیتی عجیب‌ به ما عنایت کرده بود که خود را فراموش کرده بودیم‌ و غرق در عظمت‌ و معنویت آن بقعه‌ و بارگاه مطهر شده بودیم؛ گویا بر فراز ابرهای آسمان پرواز می‌کردیم. تا آن روز هیچ‌وقت چنین حالتی نداشتیم. پسرم اجازه گرفت‌ و نزدیک ضریح مطهر‌ رفت و از شخصیت‌های محترمی که داخل ضریح بودند مختصری از غبار روی ضریح مطهر را درخواست کرد. آقای محترمی نگاهی به اطراف خود انداخت و قطعۀ کاغذی از گوشۀ داخل ضریح برداشت. مقدار مختصری از غبارهای روی ضریح داخل کاغذ ریخت و کاغذ را با غبار‌های داخلش شکلات‌پیچ کرد و بوسید‌ و به پسرم اهدا کرد.

آن مراسم باشکوه به اتمام رسید. ما با حالتی وصف‌ناپذیر از حرم مطهر خارج شدیم. تا رسیدن به هتل هنوز خود را باز نیافته بودیم‌ و غرق در روحانیت خاص آن زیارت‌ و آن مراسم باشکوه بودیم. بعد از لحظاتی از پسرم پرسیدم: «غبار ضریح مطهر را در جای مناسبی گذاشته‌ای؟ کاغذ کوچک‌ و گران‌بهایی است! گم نشود». پسرم آن بسته را آرام و بااحتیاط بیرون آورد‌ و آهسته آن را باز کرد. بوی عطر آن غبار اندک، هر دو نفر ما را مدهوش‌ و بی‌خود کرده بود. نمی‌دانستیم در کجا هستیم‌! مقهور عظمت عطر‌ و بوی آن هدیۀ بی‌نظیر شده بودیم. وقتی بستۀ کاغذی را باز کردیم دیدیم رویَش نوشته است:

نامه‌ای خدمت امام رضا علیه‌السلام

من دختری هستم مجاور مرقد مطهر شما. به سن رشد رسیده‌ام، ولی پدرم دستش از مال دنیا کوتاه است. کارگر شهرداری این شهر مقدس است، به نام... که منتسب به شماست. به علت شغل پدرم‌ و دست خالی‌اش خواستگاری ندارم. الحمدلله تا به حال خودم را حفظ کرده‌ام. می‌خواهم خدای ناکرده گناهی مرتکب نشوم و همین‌طور سالم و با عزت‌ و شرافت زندگی کنم. از شما، که اما‌م و مولا‌ و سرپرست واقعی‌ام هستید، می‌خواهم همسری مهربان از دوستان خودتان، که شخصیت محترمی داشته باشد، به من هدیه فرمایید.

پسرم فکری کرد‌ و گفت: «من این دختر را می‌خواهم‌ و با او ازدواج می‌کنم». گفتم: «ما با او اختلاف فرهنگی‌ و خانوادگی داریم. در ازدواج هماهنگی خانوادگی شرط اول است». گفت: «این مربوط به من است. من فقط این دختر را انتخاب کرده‌ام‌ و با او ازدواج می‌کنم. شما هم به دستور امام رضا علیه‌السلام بهترین مقدمات ازدواج ما را فراهم کنید، تشریفات‌ و مراسم ازدواج در سطح عالی‌ و بی‌نظیر به عهدۀ شما. این دختر هدیه‌ و عطای امام رضا علیه‌السلام است. همین امروز به خواستگاری‌اش برویم». به ادارۀ شهرداری‌ رفتیم و نشانی اقامت آن کارگر را از آن‌ها خواستیم. ابتدا از دادن نشانی‌اش خودداری می‌کردند، ولی بالأخره موفق شدیم.

به همان نشانی رفتیم. خانۀ محقری بود در یکی از محلات قدیمی مشهد. پیرمردی درب را باز کرد. با شگفتی خاصی ما را نگاه کرد‌ و گفت: «بفرمایید!» گفتم: «شما فلانی هستید؟» گفت: «بله! امرتان را بفرمایید!» گفتم: «شما دختر دارید؟!» با تعجب ما را برانداز کرد‌ و گفت: «بله». گفتم: «می‌توانیم یک استکان چای مهمان شما باشیم؟» گفت: «بفرمایید!» وارد خانۀ آن‌ پیرمرد محترم شدیم. هر دو ساکت بودیم‌ و نمی‌دانستیم از کجا‌ و چگونه شروع کنیم. دخترخانم محترمی با نهایت وقار سینی چای را به ما تعارف کرد‌ و رفت. من نگاهی به پسرم کردم‌ و او آهسته‌ و با اشاره گفت: «او همان است که من می‌خواهم‌ ولاغیر». موضوع را، بدون شرح مقدمات‌ و علت‌ها، به‌ پیرمرد گفتیم.‌ پیرمرد متعجبانه به ما نگاه می‌کرد. گفت: «نمی‌دانم چه بگویم! بهتر است آقازاده با دختر من صحبتی داشته باشند». پسرم با راهنمایی‌ پیرمرد رفت و بعد از لحظاتی با چشمان گریان آمد‌ و با زبان لرزان گفت: «پدر همین است‌ و بس! این دختر گم‌شدۀ من است که امروز امام رضا علیه‌السلام به من اهدا فرمودند! فقط از من پرسید: شما کجا‌ و من کجا؟! شما را چه شخصیتی اینجا فرستاده است؟ من نامه را به او نشان دادم. با تعجب گفت شما مگر داخل ضریح بوده‌اید؟ من این نامۀ محرمانه را داخل ضریح انداختم! از کجا به دست شما رسیده است؟ من تمام آنچه را گذشته بود به او گفتم‌ و آمادگی کامل خودم را به او اعلام کردم. پدر! با لطف‌ و عنایت امام رضا علیه‌السلام این ازدواج از بهترین‌ و موفق‌ترین ازدواج‌ها خواهد بود، ان‌شاءالله تعالی».

آمدم ای شاه پناهم بدهخط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگاندور مران از در و راهم بده

ای که عطابخش همه عالمیجملۀ حاجات مرا هم بده

— حبیب چایچیان (حسان)

السلام علی علیّ بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض‌ و من تحت الثری و رحمة الله و برکاته.

منابع

  1. حبیب چایچیان (حسان). بازگشت به متن ↑