داستان ۱۳۷ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۵۶ چاپی

هالو: کارگزار امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف

باربری ساده و گمنام در اصفهان به نام «هالو» که ظاهری فقیرانه داشت، در واقع کارگزار مخفی امام زمان بود؛ رازش تنها در واپسین روز زندگی و با دیدار امام زمان از خانه‌اش آشکار شد.

حاج‌میرزا حسن کشیکچی،۱ مشهور به هالو (درگذشتۀ 1359 ه.ق. در اصفهان)، باربری ساده و گمنام و نگهبانی عادی و معمولی در اصفهان بود. آن‌قدر ساده‌ و بی‌ریا بود که مردم به او لقب «هالو» داده بودند. هیچ کس نمی‌دانست ورای این ظاهر ساده‌ و فقیرانه، بی‌ریا و متواضع، روحی بلند و باعظمت وجود دارد که صاحب مقامی رفیع و صاحبِ سرّ وجود مقدس امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف است. ما همیشه از خداوند بزرگ درخواست می‌کنیم: «اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من انصاره‌ و اعوانه؛ واجعلنا من المسارعین الیه فی قضاء حوائجه» و در طول عمر، در حسرت آرزوی یک لحظه زیارت آن وجود مقدس به سر می‌بریم و حسرت چنین لحظه‌ای را داریم، اما او به این مقام رسیده بود.

مردم هالو را نمی‌شناختند و او را باربری ساده‌لوح فرض می‌کردند. آیت‌الله حاج‌آقا جمال اصفهانی و آیت‌الله روضاتی، نویسندۀ کتاب شریف روضات الجنات، با نهایت شوق‌ و افتخار می‌گوید حاج‌میرزا حبیب تاجر، از بازرگانان معروف، صاحب‌نام و بزرگوار، در خاطرات سفر حجش می‌گفت من با کاروانی معتبر از اصفهان، و از طریق عتبات عالیات، عازم بیت‌الله الحرام و سفر حج تمتع شدم. نزدیکی شهر نجف، گرفتار دزدان قهاری شدیم و تمام بستۀ پول و هزینۀ سفر و لوازم شخصی‌ام را به سرقت بردند. من ماندم با دست تهی، بدون هزینۀ سفر حج و بدون هزینۀ اقامت در عتبات عالیات، و هیچ دوست و آشنایی هم نداشتم که برای گذران زندگی از او قرض کنم. بعدازظهر بود. به ذهنم رسید شب را به مسجد کوفه بروم و در آنجا بیتوته کنم. در بین راه از غم و غصه سرم را پایین انداخته بودم و به بیچارگی خودم می‌اندیشیدم. دیدم سواری با کمال هیبت، نورانی‌ و باعظمت در برابرم ظاهر شد و فرمود: «میرزاحبیب! چرا این‌چنین افسرده‌حالی؟» عرض کردم: «مسافرم و در طول مسیر خسته شده‌ام». فرمودند: «اگر علتی غیر از این دارد بگو!» شرح حالم را عرض کردم. در این حال، لحظه‌ای به خاطرم خطور کرد که ممکن است این آقا امید همۀ آرزومندان، حضرت ولی عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف باشند که متوجه شدم آقا فرمودند: «هالو». ناگاه دیدم شخصی با لباس نمدی، در قیافۀ حمال‌ها و کشیکچی‌های بازار اصفهان، ظاهر شد. در نزدیکی حجرۀ ما در بازار اصفهان یک کشیکچی به نام هالو بود. وقتی آن شخص حاضر شد خوب نگاه کردم. دیدم همان هالوی اصفهان است. حضرت به او فرمودند: «لوازمی را که دزد از او برده است به او برسان و او را به مکه ببر و بازگردان!» ناگهان حضرت ناپدید شدند.

آن شخص به من گفت: «در فلان ساعت از شب به فلان جا بیا تا اثاثیه‌ات را به تو برسانم». وقتی آنجا حاضر شدم او هم آمد و بستۀ پول و اثاثیه‌ام را به دستم داد و گفت: «درست نگاه کن و ببین اموال و اثاثیه‌ات کامل است؟» بسته را باز کردم و دیدم چیزی از آن‌ها کم نشده است. گفت: «برو اثاثیه‌ات را به کسی بسپار و فلان زمان در فلان مکان حاضر باش تا تو را به مکه برسانم». من سر موعد حاضر شدم و او هم آمد و گفت: «پشت سرم بیا!» به دنبالش راه افتادم. مقدار کمی از مسافت که طی شد خود را در مکه دیدم. هالو گفت: «بعد از اعمال حج، در فلان مکان حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقایت بگو با شخص دیگری از راه نزدیک‌تری آمده‌ام تا متوجه نشوند». پس از اعمال حج، در موعد مقرر حاضر شدم و جناب هالو مرا به همان طریق به کربلا بازگرداند. وی در مسیر رفت و برگشت به‌ملایمت با من سخن می‌گفت، اما هر وقت می‌خواستم بپرسم که آیا شما همان هالوی بازار اصفهان هستید، هیبتش مانع از پرسش من می‌شد. وقتی در برگشت، به کربلای معلا رسیدیم، رو به من کرد و گفت: «آیا حق محبت من بر گردن تو ثابت شد؟» گفتم: «بلی». گفت: «تقاضایی دارم که به وقتش از تو خواهم خواست تا برایم انجام دهی». آنگاه از من جدا شد.

به اصفهان آمدم و برای رفت و آمد مردم، در خانه نشستم. روز اول دیدم جناب هالو وارد شد. خواستم از جا برخیزم و به سبب مقامی که از او دیده‌ام او را اکرام و احترام کنم، اما با اشاره از من خواست در جایم بنشینم و چیزی نگویم. آنگاه به قهوه‌خانه رفت و پیش خادم‌ها نشست و در آنجا مانند خدمت‌کاران چای خورد و قلیانی کشید. بعد از آن، وقتی خواست برود، نزد من آمد و آهسته گفت: «تقاضایی که از تو داشتم این است که روز پنج‌شنبه، دو ساعت به ظهر مانده، به منزلم بیایی تا کارم را به تو بگویم». نشانی منزلش را داد و تأکید کرد: «سر ساعتی که گفتم به این نشانی بیا، نه زودتر و نه دیرتر».

در روز موعود، با خود گفتم بهتر است ساعتی زودتر بروم تا فرصتی بیابم و در کنار هالو بنشینم و احوال امام زمانم را از او بپرسم. شاید به برکت همنشینی با هالو من هم آدم بشوم. به نشانی‌ای که داده بود رفتم، اما هرچه گشتم خانه‌اش را پیدا نکردم. ساعتی گذشت تا آنکه رأس ساعت مقرر شد. ناگهان خانه‌اش را یافتم. خواستم در بزنم که دیدم در باز شد و سید بزرگواری غرق نور، عمامۀ سبزی به سر، و شال مشکی به کمر، از خانۀ هالو خارج شد. هالو هم به دنبال آن سید نورانی از خانه خارج شد و با تواضع و احترام فوق‌العاده‌ای به دنبال آن جناب حرکت کرد. در آن هنگام شنیدم که هالو خطاب به آن بزرگوار می‌گفت: «سیدی و مولای! خوش آمدی! لطف فرمودید به خانۀ این حقیر تشریف آوردید!» هالو تا انتهای کوچه ایشان را بدرقه کرد و بازگشت. با تعجب و حیرت پرسیدم: «هالو! او که بود؟» پاسخ داد: «وای بر تو! مولای خود را نشناختی؟! او حجة بن الحسن عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف بود که در آخرین روز عمرم لطف فرموده و به دیدارم آمد. از تو می‌خواهم فردا صبح به ابتدای بازار بروی و حمال‌ها و کشیکچی‌ها را با خود به این خانه بیاوری! درِ این خانه باز خواهد بود. وقتی به آن وارد می‌شوید من از دنیا رفته‌ام. کفنم را به همراه هشت تومان پول آماده کرده‌ام و در گوشۀ اتاق گذاشته‌ام. آن را بردار و با کمک دیگران بدنم را غسل بده و کفن کن و در قبرستان تخت فولاد به خاک بسپار!»

صبح جمعه، غریبانه، جنازه‌اش را برداشتیم و پس از غسل و کفن، در گوشه‌ای از قبرستان تخت فولاد به خاک سپردیم. وقتی خاک‌ها را روی بدن مطهرش ریختند، غرق اشک و آه، فریاد زدم: «مردم! هیچ کدام از شما او را نشناختید! او یکی از اولیای خدا و امام زمان علیه‌السلام بود!» پس از اطلاع همگان از مقام شامخ آن شخصیت برجسته، در لباس باربری ساده‌لوح‌ و گمنام، کار به جایی رسید که علمای برجسته‌ و شاخص اصفهان وصیت می‌کردند ایشان را در جوار قبر پاک این شخصیت الاهی دفن کنند، به این امید که ‌هر وقت حضرت صاحب‌الزمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف به آن مکان تشر یف‌فرما می‌شوند از روی قبر آن‌ها عبور کنند‌ و قدم مبارکشان برکت قبرهای‌ آن‌ها شود.

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر واجعلنا من انصاره‌ و اعوانه والمسارعین الیه فی قضاء حوائجه والمتمثلین لاوامره، برحمتک یا أرحم الراحمین

الا که راز خدایی، خدا کند که بیاییتو نور غیب‌نمایی، خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند به سر آیدسر آید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

دمی که بی‌ تو سر آید خدا کند که نیایدالا که هستی مایی، خدا کند که بیایی

فسرده غنچۀ گل‌ها، فتاده عقده به دل‌هاتو دست عقده‌گشایی، خدا کند که بیایی

ز چهره پرده برافکن، به ظلم شعله دراَفکنتو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی

— غلام‌رضا سازگار

منابع

  1. کشیکچی: محافظ و نگهبان مغازه‌ها در بازار. بازگشت به متن ↑
  2. غلام‌رضا سازگار بازگشت به متن ↑