داستان ۱۳۲ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۴۷ چاپی

گنج در دل رنج

حکیمی سنگی را سر راه مردم می‌گذارد تا ببیند چه کسی مسئولیت برداشتنش را می‌پذیرد؛ فقط کارگری ساده آن را کنار می‌زند و پاداشی نقدی زیر آن می‌یابد.

حکیمی خردمند برای آموزش‌ و پرورش همشهریانش سنگ بزرگی در وسط راه و محل آمد‌ و رفت مردم قرار داد و از دور نظاره‌گر واکنش مردم بود. افراد ثروتمند و نیز افراد دارای جایگاه اجتماعی از کنار سنگ عبور می‌کردند و همه لب به گله و شکایت می‌گشودند که این چه شهر بی‌نظم و انضباطی است و این چه شهردار بی‌لیاقتی است که سنگ به این بزرگی را سر راه مردم می‌بیند و آن را برنمی‌دارد! هیچ یک از آن‌ها هم خودشان اقدام به برداشتن سنگ و کنارزدنش نمی‌کردند.

در ساعات بعدازظهر کارگری روستایی با باری بر دوش از آن مکان می‌گذشت. سنگ بزرگ را در وسط مسیر آمد‌ و رفت مرم مشاهده کرد. بار خود را بر زمین گذاشت و سنگ را از وسط راه مردم برداشت و کناری گذاشت. کارگر نوشته و پاکتی محتوی تعداد زیادی سکه و طلا در زیر سنگ دید. آن را برداشت و خواند. نوشته بود: «هر کار خیری پاداش بهتری در پی دارد. این پاداش شماست!»

هر مانع‌ و سدی در زندگی چه‌بسا مسیر بهتری پیش روی انسان بگشاید. از هیچ کار خوب و شایسته‌ای روی‌گردان نباشید و از هیچ مانعی نهراسید و امید داشته باشید.

نابرده رنج گنج میسر نمی‌شودمزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

آن کو عمل نکرد و عنایت امید داشتدانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد

— سعدی۱

منابع

  1. مواعظ سعدی، قصاید، قصیدۀ 12. بازگشت به متن ↑