داستان ۵۹ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۱۱۶ چاپی

ما خون بغداد را شستیم!

قهوه‌چی بغدادی که برای دفاع از حرمت حضرت فاطمهٔ زهرا افسری توهین‌گر را کشته و سال‌ها فراری بوده، از طریق رؤیای علامه بحرالعلوم با پیام «ما خون بغداد را شستیم» از خطر در امان می‌ماند.

سید جلیل‌القدر علامه سید مهدی بحرالعلوم در خاطراتش می‌نویسد شبی در عالم رؤیا شخصی که او را ندیدم، به من فرمود فردا صبح به مسجد حنانه۱ برو. مردی در آنجا می‌بینی، به او بگو: «ما خون بغداد را شستیم! به محل کارَت برگرد و به فعالیت خود ادامه بده! مزاحمَت نخواهند شد». از خواب بیدار شدم. چند نفر از طلاب محترم را به همراه برداشتم و به مسجد حنانه رفتیم. در آنجا کسی را ندیدیم، جز یک نفر که در گوشۀ مسجد خوابیده بود. لحظاتی می‌خوابید‌ و دوباره بیدار می‌شد‌ و با ترس و وحشت به اطرافش نگاه می‌کرد. صدای همهمۀ ما به گوشش رسید. به قصد فرار حرکت کرد، به این خیال که اینجا صحرا‌ و بیابان است. چشمش به ما افتاد که چند نفر روحانی‌ و معمم در گوشه‌ای نشسته‌اند و به کسی کاری ندارند. آرامشی نسبی پیدا کرد. پرسید: «اینجا کجاست؟» گفتیم: «مسجد حنانه است‌ و ما از ساکنان نجف اشرفیم». سپس گفتم شب گذشته به من گفتند که به شما بگویم: «ما خون بغداد را شستیم! با خیال راحت به محل کارَت برگرد!»

سپس به او گفتیم: «اینجا در نهایت امنیت هستی. سرگذشتت را به ما بگو». گفت من متصدی‌ و صاحب یکی از زیباترین‌ و مجهز‌ترین قهوه‌خانه‌های ساحل دجله در بغدادم. این قهوه‌خانه محل مراجعه‌ و آمد‌ و رفت شخصیت‌های برجستۀ حکومتی‌ و دولتی است. صبح زود که قهوه‌خانه افتتاح شد شخصی از ژنرال‌های عثمانی‌ و از فرماندهان درجۀ یک ارتش، با لباس رسمی‌ و خنجری مرصع به جواهرات بسته به کمر، وارد قهوه‌خانه شد و دستور یک فنجان قهوه داد. فنجان قهوه را مقابلش گذاشتم‌ و او در عوض تشکر‌ به مقام شامخ حضرت فاطمه علیهاالسلام توهین کرد. فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. قهوۀ دوم را برایش بردم. دومرتبه به حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام توهین کرد. من از خود بی‌خود شدم و به فکر انتقام افتادم. طاقت‌ و توان شنیدن توهین به مقام آن بانوی دو عالم را نداشتم. ژنرال عثمانی، طبق عرف‌ مقامات برجستۀ ارتشی، خنجری مرصع‌ و زیبا به کمر بسته بود. با آرامش و احترام به او گفتم: «خنجر قیمتی‌ و زیبایی است!» گفت: «هدیۀ مقام ریاست است». گفتم: «ممکن است ببینم؟» خنجر را به من داد. بی‌درنگ خنجر را در قلبش فرو بردم و به حیاتش خاتمه دادم. خون فواره زد‌. جسدش را به داخل شط دجله افکندم و به طرف نخلستان‌ها فرار کردم. یقین داشتم بعد از لحظاتی خون تمام آب‌ها را رنگین خواهد کرد و من رسوا خواهم شد و دستگیری‌ و اعدام در انتظارم خواهد بود.

دیوانه‌وار پا به فرار گذاشتم‌ و تا مغرب در نخلستان‌ها بدون هدف دویدم. نیمه‌های شب از حال رفتم و در گوشه‌ای افتادم. نفهمیدم کجا بود! اینک خود را ‌در اینجا می‌بینم که برایم کاملاً ناآشناست. گفتیم: «خیالت راحت باشد! اکنون در امنیت کامل هستی. حضرت امیرالمؤمنین‌ علیه‌السلام و حضرت فاطمۀ زهرا علیهاالسلام تو را حفظ کرده‌اند‌ و هیچ خطری متوجه تو نخواهد شد. با خیال راحت به محل خود برگرد و هیچ ترس‌ و بیمی نداشته باش». دست‌ و رویَش را شست و با راهنمایی ما به بغداد مراجعت کرد. طبق اطلاعاتی که از او داشتیم به برکت لطف‌ و کرامت حضرت زهرا علیهاالسلام تا سالیانی طولانی بدون هیچ‌گونه مزاحمتی به شغلش ادامه می‌داد.

گر عنایت به ما کند زهرادردها را دوا کند زهرا

بر دل و جان ما صفا بخشدگر نگاهی به ما کند زهرا

کم مخواه از عطای بسیارشکه آنچه خواهی عطا کند زهرا

از کمال عبادت و طاعتحکم بر ماسوا کند زهرا

— سید رضا مؤید

السلام علی فاطمة‌ و ابیها‌ و بعلها‌ و بنیها والسر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک.

منابع

  1. مسجدی باستانی‌ و معروف بین کوفه‌ و نجف. بازگشت به متن ↑
  2. سید رضا مؤید. بازگشت به متن ↑