داستان ۴۴ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۹۳ چاپی

دختر گم‌شده و کرامت امام رضا علیه‌السلام

پیرزنی که دخترش را در حملهٔ ترکمانان به اسارت داده بود، سال‌ها در حرم امام رضا برای رهایی او دعا می‌کند؛ دختر پس از سرگذشتی عجیب و ازدواج، در حرم مشهد به‌طور معجزه‌آسا مادرش را بازمی‌یابد.

در گذشته، در منطقۀ شرق مازندران، که از مناطق باستانی ایران است، امنیت اجتماعی‌ و فردی وجود نداشت و پیوسته در معرض هجوم همسایگان قرار می‌گرفت. شهر گرگان هم، که آن زمان به استرآباد معروف بود، پیوسته در معرض هجوم ترکمن‌های صحرانشین بود. در سال 1080 ترکمن‌ها به گرگان حمله کردند، اموالشان را به غارت بردند، جوانانشان را کشتند،‌ و زنان و دخترانشان را به اسارت گرفتند. در میان اسیران دختری بود که فقط مادر پیری داشت و متکفل زندگی‌اش بود. با اسیرشدن دختر، پیرزن تنها ماند‌ و هیچ کس را نداشت که از او نگه‌داری کند. او پیوسته از فراق دختر می‌نالید. روزی به این فکر افتاد که امام مهربان شیعیان، حضرت رضا علیه‌السلام، پناه همهٔ درماندگان است و هیچ حاجتمندی از درگاهش ناامید نمی‌شود. چه خوب است به درگاه ملکوتی آن حضرت پناه ببرم‌ و نجات دخترم را از دست ترکمن‌ها از آن حضرت بخواهم. پیرزن عازم مشهد شد و مقیم حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام‌. وی، پیوسته، هر روز، از صبح در گوشه‌ای از حرم می‌نشست‌ و آزادی دخترش را از آن حضرت درخواست می‌کرد.

و اما سرنوشت دختر؛ ربایندگان، دختر را به شهر بخارا بردند‌ و برای فروش به کاروان‌سرای فروش کنیزان‌ و بردگان عرضه کردند. یکی از بازرگانان بخارا شب در عالم خواب دید در آب دریا در حال غرق‌شدن است. دختر جوانی دستش را گرفت و از غرق‌شدن نجاتش داد. بازرگان تعجب کرد‌ که این چه خوابی است که من دیدم. صبح روز بعد این تاجر با یکی از دوستانش به کاروان‌سرای فروش کنیزان‌ و اسیران رفتند (که در آن زمان متداول بود). ناگهان چشم تاجر به این دختر افتاد که شب گذشته در خواب دیده بود. او را خرید و به منزل آورد و نحوۀ اسارتش را پرسید و از حسب و نسب و خانواده‌اش جویا شد. دختر تمام زندگی‌اش را برای او شرح داد. مرد تاجر، با توجه به خوابی که شب گذشته دیده بود، با خود گفت حتماً در پناه‌دادن به این دختر خیری برای من خواهد بود. به دختر گفت: «تو اسیر‌ و کنیز من نیستی! تو عروس زیبای من خواهی بود! من چهار پسر دارم. هر کدام را می‌خواهی انتخاب کن. با بهترین مراسم جشن ازدواجتان را برگزار خواهم کرد». دختر گفت: «‌با پسری ازدواج می‌کنم که متعهد شود مرا به زیارت امام رضا علیه‌السلام ببرد». یکی از آن‌ها متعهد شد. جشن ازدواج را برگزار کردند و عازم مشهد مقدس شدند.

در هنگام ورود به مشهد دختر بیمار شد، به طوری که نمی‌توانست به زیارت برود. نیازمند پرستار شد. همسرش غریب بود و در مشهد آشنایی نداشت. متحیر و سرگردان به حرم حضرت مشرف شد و از امام رضا علیه‌السلام تقاضای پرستاری کرد که بتواند نیازمندی‌های همسرش را عهده‌دار شود. در همین حال پیرزنی توجهش را جلب کرد که در گوشه‌ای، در حال نیایش و مناجات با امام رضا علیه‌السلام بود. با احترام به آن پیرزن گفت: «من در این شهر غریبم. همسرم مریض شده است. ممکن است از همسرم پرستاری کنید؟ هم اجر اخروی دارد و هم پاداش دنیوی». پیرزن همراه او به محل اقامتشان رفت. به ‌محض ورود فریادی کشید و گفت: «این دختر من است!» چند لحظه‌ای بیهوش شد. سپس دختر‌ و مادر یکدیگر را در آغوش گرفتند و این اعجاز‌ و کرامت‌ و لطف امام رضا علیه‌السلام را سپاس گفتند.

در طوس جلال کبریا می‌بینمبی‌پرده تجلی خدا می‌بینم

در کفش‌کن حریم پور موسیموسای کلیم با عصا می‌بینم

— ناصرالدین شاه قاجار

السلام علیک ایها الامام الرؤف یابن رسول الله، ابداً ما بقیت‌ و بقی اللیل والنهار‌ و رحمة الله‌ و برکاته.

منابع

  1. ناصرالدین شاه قاجار بازگشت به متن ↑