داستان ۳۱۲ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۵۵۶ چاپی

حاکم‌شدن چه آسان! آدم‌شدن چه مشکل!

ولیعهدی شرور که با کودتا پدرش را به بند کشیده و بر تخت نشسته، در پاسخ به طعنه‌اش، از پدر اسیرش می‌شنود که رسیدن به حکومت آسان است اما آدم‌شدن دشوار.

پادشاهی عاقبت‌اندیش و باخرد، از سلاطین پارس، فرزندی داشت بی‌خرد و شرور که پیوسته مشکلات شدیدی برای اطرافیان و درباریان به وجود می‌آورد. سلطان او را احضار، تقبیح و تنبیه کرد و گفت: «تو ولی‌عهد این مملکت هستی، ولی امیدم را ناامید کرده‌ای. هیچ‌وقت انسان شایسته‌ای نخواهی شد. اگر به کارهای ناشایسته و ناپسند ادامه دهی تو را از مقام ولی‌عهدی عزل خواهم کرد». فرزند احساس خطر کرد. با جمعی از شورشیان همدست شد و شبانه به قصر پدر حمله کرد. پدر را دست‌وپابسته در مکان نامعلومی زندانی کرد و خودش به جای پدر به تخت حکومت نشست و عهده‌دار حکومت شد.

بعد از چند روز که اوضاع به‌نسبت آرام شد، به شورشیان دستور داد پدر را دست‌بسته و به حالت اسارت نزدش بیاورند. وقتی چشمش به پدر اسیر و گرفتارش افتاد، با نهایت نخوت و تکبر، گفت: «تو بودی که می‌گفتی من به جایی نمی‌رسم و لیاقت حکومت ندارم! هم‌اکنون می‌بینی که من حاکمم و تو اسیر!» پدر گفت: «باز هم می‌گویم: تو آدم نمی‌شوی! نگفتم تو حاکم نمی‌شوی! اگر تو آدم و انسان کاملی بودی با پدرت چنین رفتار نمی‌کردی! حاکم‌شدن چه آسان! آدم‌شدن چه مشکل!»

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته‌ایم ماگفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها ز اوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

۱

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

منابع

  1. دیوان شمس، غزلیات، غزل 441. بازگشت به متن ↑