داستان ۳۰۹ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۵۴۹ چاپی
شفای دختر سوئدی به عنایت امام رضا علیهالسلام
مهندس مسیحی سوئدی که برای بازدید فنی به حرم امام رضا آمده بود، در همان روز شاهد شفای معجزهآسای دخترش فلج در سوئد، به دست شخصی ناشناس که خود را رضا معرفی کرده بود، میشود.
مهندسی از کشور سوئد برای طراحی خدمات فنیمهندسی آستان مقدس امام رضا علیهالسلام به مشهد دعوت شده بود. من به عنوان سرپرست تأسیسات، راهنما و مترجم آن مهندس تعیین شده بودم. به تقاضای آن مهندس مقرر شد ابتدا بازرسی کاملی از تمام قسمتهای آستان مقدس انجام شود و پس از آشنایی کامل با مکان، مأموریتش را به نحو احسن انجام دهد. از چندین صحن و رواق که بازدید کردیم متوجه شدم او مبهوت و مقهور این بارگاه مقدس شده است. گفت: «من تصور کرده بودم به کلیسایی باستانی دعوت شدهام. من متخصص حرفهای و قدیمی کلیساهای مجلل و باستانی هستم و تاکنون از بیش از دهها کلیسای مجلل و باشکوه در کشورهای جهان بازدید کردهام، اما هرگز معماری و طراحی به این زیبایی و عظمت ندیدهام. مهمانان این کلیسا هم حالت روحانی و مقدسی دارند. در کلیساهای ما مهمانها با تشریفات و خودآرایی شرکت میکنند و هیچ حالت روحانی، الاهی و مقدسی در آنها دیده نمیشود».
وارد صحن عتیق شدیم. انبوه جمعیت، با حالات خاص و تضرع و زاری، او را متوقف کرد. گفت: «اینجا کجاست؟» بهاختصار موضوع بارگاه مقدس امام رضا علیهالسلام و پیشوای مذهبیمان را برایش تشریح کردم و گفتم اشخاصی که مریض سخت و ناامید از معالجه یا گرفتاریهای حلنشدنی دارند، در این مکان مقدس دخیل میبندند و از صمیم قلب به امام و پیشوایمان متوسل میشوند تا حاجتروا شوند. یک لحظه متوجه شدم مهندس مرا رها کرد و کنار شبکههای پنجرهفولاد رفت و کراواتش را به پنجره بست و شروع به سخنگفتن کرد. خواستم به او تذکر دهم که ما شیعیان به این بزرگوار معتقدیم، اما شما مسیحی هستید و چنین اعتقادی ندارید، ولی از امام رضا علیهالسلام خجالت کشیدم و با خود گفتم او مهمان این بزرگوار است و ایشان بهتر میدانند از مهمان چگونه پذیرایی کنند، اگرچه مسیحی باشد.
بعد از چند دقیقه نزد من آمد، اما نه با قیافه و رفتار چند لحظه قبل، بلکه با رنگی پریده و چشمانی اشکآلود. آهسته گفت: «برویم». در این هنگام، موبایل مهندس زنگ زد. دیدم با حالتی نگران و غیرعادی سخن میگوید. مکالمۀ کوتاهی کرد. از حالت عادی خارج شده بود. سکویی پیدا کرد و نشست و شروع کرد به گریهکردن. من ناراحت شدم، ولی سخنی برایش نداشتم. در کنارش ایستادم تا حالش طبیعی شود و به بازدید ادامه دهیم. از او پرسیدم: «اتفاقی افتاده است؟» گفت: «من متحیرم! باورکردنی نیست! معجزه است! فوق معجزه! اسم شریف این آقا رضاست؟» گفتم: «بله. شما از کجا فهمیدید؟» برایم شگفتآور بود که نام مبارک آن حضرت را چه کسی به او گفته است! لحظهای با نگرانی گذشت.
سپس گفت من دختری دارم که چندین سال است فلج کامل شده و قادر به حرکت نیست. هرچه دارایی داشتهام خرجش کردهام، اما بهبودی برایش حاصل نشده است. من و مادرش پذیرفتیم که تا وقتی زنده است او را پذیرایی کنیم. همسرم از سوئد تماس گرفت و با حالتی نگران و گریان پرسید: «کجا هستی؟» گفتم: «ایران، در کلیسایی باستانی و قدیمی». گفت: «صاحب کلیسا نامش چیست؟» گفتم: «نمیدانم! من تازهواردم و مدت کوتاهی است به اینجا آمدهام. کلیسایی باشکوه و معنوی است». همسرم گفت چند لحظه قبل شخصی بسیار محترم به آپارتمان ما آمد و گفت: «برای معالجۀ فرزندتان آمدهام! همسرتان مهمان من است. من رضا هستم، از فرزندان آخرین پیامبر الاهی». گفتم: «از شما ممنونم، ولی ما از معالجۀ او ناامیدیم و دیگر مبلغی برای معالجهاش نداریم». فرمود: «اجازه دهید لحظهای کنار بسترش بیایم و از او دیداری داشته باشم». ایشان کمتر از یک دقیقه در کنار بستر دخترمان راز و نیازی با پروردگار کرد و مرخص شد. من درب آپارتمان را بستم و نزد دخترمان آمدم. با نهایت شگفتی دیدم صحیح و سالم در حال راهرفتن است و شادی میکند و میرقصد و آثاری از بیماری در او نیست. از این آقای دکتر رضا تشکر کن. من نمیدانم کیست و چگونه منزل و آپارتمان ما را میدانست! تشریففرمایی او معجزه است و شفای دخترمان فوق معجزه! منظرت هستم. هرچه زودتر نزد ما بازگرد و دخترت را از نزدیک ببین. این آقا فوق عیسای مسیح است! من که عاجز از شناخت او هستم و تا ابد ممنون محبت حضرتش!»
در طوس جلال کبریا میبینمبیپرده تجلی خدا میبینم
در کفشکن حریم پور موسیموسای کلیم با عصا میبینم
— ناصرالدین شاه قاجار
اللهم صل علی علیّ بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری و رحمة الله و برکاته.
منابع
- ناصرالدین شاه قاجار بازگشت به متن ↑
