داستان ۳۰ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۷۲ چاپی

شفابخشی حضرت رقیه علیهاالسلام به دختر سفیر فرانسه

مادری فرانسوی که دخترش به بیماری صعب‌العلاج تومور مغزی مبتلاست، از سر ناامیدی به حرم حضرت رقیه در دمشق پناه می‌برد؛ همان شب دخترش به‌طور معجزه‌آسا شفا می‌یابد.

در دفتر کارم نشسته بودم. خانم محترم‌ و باشخصیتی که معلوم بود از اهالی سوریه نیست وارد شد‌ و نفر همراهش دو عدد قالیچۀ گران‌بها در کنار دفترم گذاشت و گفت من فرانسوی هستم و از اعضای سفارت فرانسه در سوریه‌ام. چندی قبل از این محل می‌گذشتم. تشخیص دادم که این محل جایی مانند کلیسا‌ و مکان دعا و نیایش است. از نگهبان پرسیدم: «اینجا کلیسا یا مسجد است؟» گفت: «اینجا خانۀ بانوی محترم حضرت رقیه علیهاالسلام است‌. حاجتمندان برای رفع گرفتاری‌ها، و بیماران برای شفای بیماری‌هایشان به اینجا پناه می‌آورند». من اهمیت ندادم‌ و گذشتم. از آن تاریخ دو سال می‌گذرد. چندی قبل دخترم بیمار شد‌ و تشخیص پزشکان تومور مغزی بود. به فرانسه رفتیم. آنجا هم تشخیص پزشکانِ اینجا را تأیید کردند‌ و پس از معاینات لازم گفتند: «بیماری تومور مغزی است و در جای بسیار حساس‌ و خطرناکی است‌. به احتمال قوی فرزندت بیش از سه یا چهار ماه زنده نخواهد ماند!»

من حیران‌ و سرگردان بودم و از همه جا ناامید شدم. در آن حال، منظرۀ اینجا و گفت‌وگویم با نگهبان به خاطرم آمد. بلیط گرفتم ‌و به سوریه‌ آمدم و مستقیم به همان نگهبان‌ مراجعه کردم و گفتم: «می‌خواهم بانویی را که می‌گویید نجات‌بخش و شفادهندۀ تمام بیماری‌هاست ببینم». نگهبان گفت: «این بانو قرن‌هاست وفات کرده و اینجا آرامگاه‌ و ضریح اوست. بیماران با ارتباط روحی‌ و معنوی به او متوسل می‌شوند‌ و شفای خود را می‌گیرند». این مطلب هرگز برایم پذیرفتنی نبود. متحیر‌ و سرگردان‌ و ناامید به فکر فرو رفتم‌ و خواستم برگردم. همان‌طور که ایستاده بودم با خودم گفتم برای من این کار ضرری ندارد. انسان درمانده به هر درب بسته‌ای پناهنده می‌شود. مقابل ضریحش با نهایت ادب‌ و احترام ایستادم. گویا خود را مقابل عیسای مسیح می‌دیدم. گفتم: «ای بانوی بزرگوار! من چیزی نمی‌دانم و چیزی در این باره نمی‌گویم. این دخترِ محکوم به مرگ من،‌ و این فضل‌ و بزرگواری شما! اگر دخترم را شفا دادید دو عدد قالیچۀ گران‌بها، از بهترین قالیچه‌های موجود در این شهر، به حرمتان اهدا می‌کنم‌».

از این بارگاه ملکوتی خارج شدم. نیمه‌های شب بود. ناگهان دخترم از خواب هیجان‌زده برخاست‌ و گفت: «مادر! مادر! رقیه! رقیه! رقیه کجا رفت؟ چه دختر خوبی بود!» گفتم: «دخترم! بخواب و آرام باش! سردردت شدید می‌شود».‌ فکر کردم از شدت درد‌ و مرض هزیان می‌گوید‌ و پریشان شده است. گفت: «نه! نه! من خوب شدم! سرم دیگر درد نمی‌گیرد. رقیه به من گفت بلند شو عزیزم! دیگر سردرد نخواهی داشت. می‌خواهم او را ببینم. می‌خواهم همیشه کنارم باشد! چقدر خوب‌ و مهربان بود! رقیه کجا رفتی؟ دوستت دارم!»

حالا من در خدمت شما هستم‌ و این هدیه‌های من، ولی هنوز نمی‌توانم باور کنم. وی شروع به گریه کرد. سپس خداحافظی کرد‌ و رفت.

این حسین کیست که عالم همه دیوانۀ اوستوین چه شمعی است که جان‌ها همه پروانۀ اوست

هر کجا می‌گذرم بوی حسین می‌شنومهر کجا می‌نگرم جلوۀ جانانۀ اوست

۱

منابع

  1. دیوان اشعار محتشم کاشانی. بازگشت به متن ↑