داستان ۲۸۹ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۵۱۵ چاپی

تربت کربلا: قطعه‌ای از خاک بهشت

سفیر مغرور واتیکان در دربار شاه‌عباس، با محاسبات علمی خود ناچار به اعتراف می‌شود که در دست فیض کاشانی خاک بهشت است؛ وقتی می‌فهمد آن تربت کربلاست، مسلمان می‌شود.

در زمان شاه‌عباس صفوی (1613 م.) رافائل دومان از طرف پاپ اعظم، به عنوان سفیر و سرپرست کاتولیک‌های اصفهان، به ایران آمد. وی از کشیشان بزرگ فرانسه بود که در علوم متعدد، مانند ریاضی، هیئت، حساب، ستاره‌شناسی، رمل و اسطرلاب، چیره‌دست و ماهر بود و ادعا می‌کرد از نیت افراد و کارهای مخفی‌شان ‌آگاهی دارد و خبر می‌دهد. علاوه بر زبان فرانسوی، به زبان عربی، ترکی و فارسی هم تسلط کامل داشت. او مسیحی متعصبی بود و به اسلام و مسلمانان تهمت‌های ناروایی نسبت می‌داد. تمدن شرقی و اسلامی را قبول نداشت و تمدن را فقط تمدن غربی می‌دانست. او ادعا می‌کرد علمای اسلامی هیچ اطلاعی از علوم ندارند و او اعلم و افضل از تمام آن‌هاست. در امتداد فعالیت‌های ضداسلامی‌اش آن‌قدر به خودش مغرور بود که پیوسته می‌گفت: «من آماده‌ام با علمای شیعه در اثبات حقانیت اسلام یا مسیحیت مناظره کنم، به این شرط که اگر علمای شیعه مجاب شدند به دین و آیین مسیحیت درآیند و اگر او مجاب شد به دین اسلام درآید و شیعه شود.

سلطان صفوی از علمای شیعه دعوت کرد تا با او گفت‌وگو کنند و پاسخش را بدهند. در جلسۀ مناظره، پدرْ رافائل از علمای حاضر در جلسه خواست دلیل قاطع و برهانی شفاف و روشن بر نبوت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله اقامه کنند تا هیچ شبهه‌ای در حقانیت خود باقی نگذارند؛ و اگر از آوردن چنین دلیل و نشانه‌ای عاجز شوند بدانند دینشان بر حق نیست و به مسیحیت بگروند و اگر او مجاب شد مسلمان و شیعه شود و مسیحیت را رها کند. رافائل می‌گفت علمای شیعه نمی‌توانند پاسخ او را بدهند و او از همه اعلم است. برای تصدیق کلامش از آن‌ها خواست وی را امتحان کنند.

ملامحسن فیض کاشانی، دانشمند نامی و مفسر گرامی، نویسندۀ تفسیر صافی، دست در جیب خود برد و مشت بسته‌اش را بیرون آورد و به وی گفت: «بگو در دست من چیست!» رافائل پس از محاسبات خود رنگش تغییر کرد و زیر لب گفت: «نه، نه، امکان ندارد!» جناب فیض فرمود: «جناب‌عالی با آن ادعاهایت نمی‌توانی و قادر نیستی پاسخ مرا بدهی!» رافائل گفت: «من جواب شما را دارم، اما این پاسخ محال و غیرممکن است!» و پیوسته رنگش تغییر می‌کرد و عرق بر پیشانی‌اش می‌نشست. در نهایت، با رنگ پریده و صدای لرزان گفت: «سوگند به حق مسیح و مادرش، آنچه در دست توست مقداری از خاک بهشت است، ولی فکر و سکوت متحیرانۀ من از این جهت است که چگونه به خاک بهشت دسترسی پیدا کرده‌ای!»

فیض کاشانی گفت: «شاید در محاسبه اشتباه کرده‌ای یا قواعد علمی شما ناقص است. چگونه می‌شود خاک بهشت در دست من باشد». رافائل برای بار دوم گفت: «به حق مسیح و مادرش چنین نیست. من هم در حیرتم که تو چگونه مقداری از خاک بهشت را در دست داری، ولی جواب صد درصد همین است». فیض کاشانی در پاسخ فرمود: «ای سفیر کلیسای مسیحیت! آنچه در دست من است قطعه‌ای از خاک کربلاست که پیامبر بزرگوار ما صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: کربلا قطعه‌ای از زمین بهشت است. آیا با این وصف و اعتراف خودت، و با گواهی و شهادت قواعد علمی و حساب‌هایی که به آن‌ها ایمان و اعتقاد داری می‌دانی که اشتباهی در آن نیست؟ باز هم در حقانیت ما شک داری‌ و حق و حقیقت را نمی‌پذیری؟» در این لحظه، آن عالم مسیحی سر تعظیم فرود آورد و گفت: «راست می‌گویی» و صدایش به شهادت وحدانیت پروردگار و رسالت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله بلند شد و به اسلام گروید و به حقانیت مذهب اهل بیت علیهم‌السلام اعتراف کرد. گرچه او دانشمندی برجسته و مغرور به خودش بود و هدفش غلبه بر علمای اسلام بود، ولی با درک حقانیت دیانت اسلام مغلوب و تسلیم شد. فیض در پایان افزود: «آثار و برکاتی که برای تربت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام، نوۀ پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله وجود دارد برای هیچ تربت و قطعه‌ای از قطعات زمین نیست».

رافائل نام خود را به «علی‌قلی» تغییر داد. وی به اروپا برنگشت و در اصفهان وفات کرد و همان جا به خاک سپرده شد.

اما‌م صادق علیه‌السلام خطاب به ابوصباح کنانی، از ساکنان عراق، فرمودند: «همانا نزد شما قبری است که هیچ فرد پریشانی نزد آن نمی‌رود، مگر آنکه خداوند از او پریشانی را دفع، و حاجتش را برآورده می‌کند. هر کس او را زیارت کند فرشتگان پروردگار، او را تا خانه‌اش بدرقه می‌کنند، و هر که مریض شود به عیادتش می‌روند، و هر که بمیرد جنازه‌اش را تشییع می‌کنند».

به جز حسین مرا ملجأ و پناهی نیستدر این عقیده یقین دارم اشتباهی نیست

— سید ابوالقاسم موسوی (فانی)

السلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

منابع

  1. سید ابوالقاسم موسوی (فانی). بازگشت به متن ↑