داستان ۲۷۹ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۵۰۰ چاپی
زنجیرۀ فساد
درخواست سادهای برای خرید سیب برای حاکمی مصری، در مسیر رفتوبرگشت میان دربار، به زنجیرهای از رشوه و کسر سهم تبدیل میشود که در پایان به افزایش مالیات بر رعیت میانجامد.
حاکمی از حاکمان مصر در قصرش نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیبفروشی را شنید که فریاد میزد: «سیب بخرید! سیب خوشمزه دارم». حاکم نیمنگاهی به بیرون قصر کرد و دید مرد روستایی دورهگردی محصول باغش را بار الاغی کرده و روانۀ بازار است. حاکم هوس سیب کرد. به وزیر گفت: «پنج سکه طلا از خزانه بردار و برایم سیب تهیه کن». وزیر پنج سکه را از خزانه برداشت و به دستیارش گفت: «این چهار سکه طلا را بگیر و برای جناب حاکم سیب بخر». دستیار وزیر، فرماندۀ قصر را صدا زد و گفت: «این سه سکه طلا را بگیر و سیب بخر». فرماندۀ قصر، افسر دروازۀ قصر را صدا زد و گفت: «این دو سکه طلا را بگیر و سیب بخر». افسر هم گروهبان و نگهبان قصر را صدا کرد و گفت: «این یک سکه طلا را بگیر و برای جناب حاکم سیب بخر». گروهبان، که نگهبان بیرون قصر هم بود، از پی مرد دستفروش رفت و گریبانش را گرفت و گفت: «آهای مرد دهاتی! چرا اینقدر سر و صدا میکنی؟ خبر نداری که اینجا قصر حاکم است؟ با صدای گوشخراشت خواب جناب حاکم را آشفته کردهای! اکنون به من دستور دادهاند تو را زندانی کنم!»
مرد باغدار به پاهای گروهبان و نگهبان قصر افتاد و گفت: «اشتباه کردم قربان! این بار الاغ حاصل یک سال زحمت من است. این را بگیر، ولی از دستگیری و زندانیکردنم صرف نظر کن. من عیالوارم. اگر نباشم همگی گرسنه میمانند». گروهبان نصف بار سیب را برای خودش برداشت و نصف دیگر را برای جناب افسر کاخ برد و گفت: «این سیبها در برابر یک سکه طلا تقدیم به جناب حاکم». افسر نیمی از آن سیبها را به فرماندۀ قصر داد و گفت: «این سیبها به قیمت دو سکه طلا». فرمانده نیمی از سیبها را برای خود برداشت و نیمی را به دستیار وزیر داد و گفت: «این سیبها به قیمت سه سکه طلا». دستیار وزیر نیمی از سیبها را برداشت و نزد وزیر رفت و گفت: «این سیبها به قیمت چهار سکه طلا». وزیر نیمی از سیبها را برای خود برداشت. بدینترتیب فقط پنج عدد سیب باقی مانده بود. نزد حاکم رفت و گفت: «این هم پنج عدد سیب به ارزش پنج سکه طلا».
حاکم پیش خود فکر کرد و پنداشت که مردم در قلمرو حاکمیتش واقعاً پولدار و مرفهاند که کشاورزش پنج عدد سیب را به پنج سکۀ طلا میفروشد؛ هر عدد سیب یک سکه طلا! و مردم هم یک عدد سیب را به یک سکه طلا میخرند! پس مردم ثروتمندند. بهتر است مالیاتها را افزایش دهم و خزانۀ قصر را سرمایهدارتر کنم. در نتیجه مردم فقیرتر شدند و شریکان حلقۀ فساد در قصر پادشاه هر روز سرمایهدارتر!
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبیبرآورند غلامان او درخت از بن
— سعدی۱
«الناس علی دین ملوکهم؛ مردم به روش حاکمان و پادشاهانشان زندگی میکنند».
منابع
- گلستان سعدی، باب اول، در سیرت پادشاهان، حکایت 19. بازگشت به متن ↑
