داستان ۲۷۷ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۹۸ چاپی

گدای خردمند

گدایی که همیشه سکهٔ نقره را به‌جای طلا انتخاب می‌کند و مورد تمسخر مردم قرار می‌گیرد، به مرد خیرخواهی توضیح می‌دهد که همین شهرت به حماقت، سود بیشتری برایش به همراه دارد.

مردی هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم او را دست می‌انداختند و احمق فرض می‌کردند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی طلا بود و دیگری نقره. اما او همیشه سکۀ نقره را انتخاب می‌کرد! داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد به دیدن این گدا می‌آمدند و دو سکۀ طلا و نقره به او نشان می‌دادند و او همیشه نقره را انتخاب می‌کرد و مردم به حماقتش می‌خندیدند و با استهزاء او تفریح می‌کردند تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه وی را آن‌طور دست می‌انداختند ناراحت شد. او را به گوشه‌ای دنج از میدان کشید و گفت: «هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، تو سکۀ طلا را بردار. در این صورت هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگران دستت نمی‌اندازند و تو را مسخره و استهزاء نمی‌کنند». گدا پاسخ داد: «ظاهراً حق با شماست، اما اگر سکۀ طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق‌تر از آن‌ها هستم! شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول به دست آورده‌ام! اگر کاری می‌کنی که هوشمندانه است، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بپندارند!»