داستان ۲۴۸ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۴۶ چاپی

صدقۀ همیشگی صاحب بن عباد و سخاوت وی

وزیر شیعی صاحب بن عباد که از کودکی به صدقهٔ روزانه عادت داشت، وقتی یک شب فراموش می‌کند، تمام وسایل خواب گران‌بهایش را به فقیری می‌بخشد که تصادفاً نیازمند همان جهیزیه بود.

صاحب بن عباد نخستین وزیر شیعه و دانشمند در حکومت دیالمه، مردی کاردان و باتدبیر بود که از ابتدای دوران دیالمه تا زمان فخرالدوله منصب وزارت را به عهده داشت. شیخ صدوق کتاب عیون اخبار الرضا علیه‌السلام را برای او تألیف کرد و حسین بن محمد قمی کتاب تاریخ قم را به امر او نوشت. در زمان او، هنگام عصر در ماه رمضان هر کس بر او وارد می‌شد امکان نداشت قبل از افطار خارج شود. گاهی هزار نفر هنگام افطار بر سر سفره‌اش بودند. صدقه و انفاق‌هایش در این ماه با یازده ماه دیگر برابری می‌کرد. البته از کودکی مادرش او را این‌گونه تربیت کرده بود. وقتی او به مدرسه می‌رفت، هر روز صبح مادرش یک دینار و یک درهم به او می‌داد و سفارش می‌کرد به اول فقیری که رسیدی صدقه بده. این عمل برای صاحب بن عباد عادت شده بود. از نوجوانی تا جوانی و تا هنگامی که به مقام وزارت رسید هیچ‌گاه ترک سفارش و تربیت مادر نمی‌کرد.

صاحب بن عباد از ترس اینکه مبادا یک روز صدقه را فراموش کند به خادمی که متصدی اتاقش بود دستور می‌داد هر شب یک دینار و یک درهم در زیر تشک او بگذارد. صبحگاه که برمی‌خاست به اولین فقیر صدقه می‌داد. اتفاقاً شبی خادم فراموش کرد. فردا که صاحب بن عباد از خواب بیدار شد بعد از نماز دست در زیر تشک برد تا پول را بردارد. متوجه شد که خادم فراموش کرده است. این فراموشی را به فال بد گرفت و با خود گفت: «بدون شک زمان مرگم فرا رسیده است که خادم از گذاشتن صدقه غفلت کرده است». امر کرد آنچه در اتاق خوابش از لحاف و تشک و بالش بود به کفارۀ فراموش‌شدن صدقه به اولین فقیری بدهند که ملاقات کردند. خادم، وسائل خواب او را، که همه قیمتی بود، جمع کرد و از خانه خارج شد. با مردی از سادات مصادف شد که به دلیل نابینایی، همسرش دستش را گرفته بود و سید مستمند گریه می‌کرد. خادم پیش رفت و گفت: «این‌ها را قبول می‌کنی؟» پرسید: «چیست؟» جواب داد: «لحاف و تشک و چند بالش دیباست». مرد فقیر از شنیدن این‌ها بی‌هوش شد.

صاحب بن عباد را از این ماجرا آگاه کردند. وقتی آمد دستور داد آب بر سر و صورتش بپاشند تا به هوش بیاید. وقتی به هوش آمد صاحب پرسید: «چرا از حال رفتی؟» گفت: «مردی آبرومندم. چندی است تهی‌دست شده‌ام. از این زن دختری دارم که به حد رشد رسیده و مردی از او خواستگاری کرده است. ازدواج آن دو انجام گرفت. دو سال است از خوراک و لباسمان ذخیره می‌کنیم و برای او اسباب و جهیزیه می‌گیریم. دیشب گفت باید برای دخترم لحافی با بالش دیبا تهیه کنی. هرچه خواستم او را منصرف کنم نپذیرفت. بالأخره بر سر همین خواسته بین ما اختلاف شد. عاقبت گفتم فردا صبح دستم را بگیر و از خانه بیرون ببر تا من از میان شما بروم. اکنون که خادمتان این سخن را گفت جا داشت بی‌هوش شوم». صاحب بن عباد تحت تأثیر قرار گرفت. مژگانش بارانی شد. شوهر دختر را خواست. به او سرمایۀ کافی داد تا به شغلی آبرومند مشغول شود. تمام جهیزیۀ دختر را هم به طور کامل، به گونه‌ای که مناسب دختر یک وزیر بود، به او هدیه داد.