داستان ۲۴۳ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۴۳۷ چاپی

آب‌گرفتگی مرقد حضرت رقیه علیهاالسلام و نبش قبر مطهرش

به دستور حضرت رقیه در خواب مکرر، سید ابراهیم دمشقی مأمور تعمیر قبر آسیب‌دیدهٔ او می‌شود و در جریان این کار شاهد کرامتی می‌شود که پیکر آن حضرت را دست‌نخورده می‌یابد.

آقا سید ابراهیم دمشقی، که نَسَبش به سید مرتضی علم‌الهدی منتهی می‌شود و سن شریفش بیش از نَود سال بود، سه دختر داشت و اولاد پسر نداشت. شبی دختر بزرگش حضرت رقیّه علیهاالسلام، دختر امام حسین علیه‌السلام، را در خواب دید که فرمودند: «به پدرت بگو به والی بگوید میان لحد و جسد من آب افتاده و بدنم در اذیت است. بیاید قبر و لحدم را تعمیر کند». دختر به سید عرض کرد، ولی سید از ترس اهل تسنن به خواب اعتنا نکرد. شب دوم، دختر وسطی سید همین خواب را دید و به پدر گفت. ترتیب اثری نداد. شب سوم، دختر کوچک سید همین خواب را دید و به پدر گفت. باز هم ترتیب اثر نداد. شب چهارم، خود سید حضرت رقیه را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند: «چرا والی را خبردار نکردی؟»

صبح که سید بیدار شد نزد والی شام رفت و خوابش را گفت. والی به علما و صلحای شام، از شیعه و سنّی، امر کرد غسل کنند و لباس‌های پاکیزه بپوشند و به دست هر کس قفل ورودی حرم مطهر باز شد همان کس برود و قبر مقدس او را نبش کند و پیکر را بیرون آورد تا قبر را تعمیر کنند. صلحا و بزرگان، از شیعه و سنّی، در کمال آداب غسل کردند و لباس پاکیزه پوشیدند. قفل به دست هیچ کس باز نشد، مگر به دست خود سید؛ و چون میان حرم آمدند کلنگ هیچ کدام بر زمین اثر نکرد، مگر به دست سید ابراهیم. حرم را قُرُق کردند و لحد را شکافتند. دیدند بدن نازنین حضرت رقیه علیهاالسلام، میان لحد و کفن صحیح و سالم است، اما آب زیادی میان لحد جمع شده است. سیّد ابراهیم در قبر رفت. همین که خشت بالای سر را برداشت دیدند سید افتاد. زیر بغلش را گرفتند. پیوسته فریاد می‌زد و می‌گفت: «ای وای بر من! وای بر من! به ما گفته بودند یزید، لعنة الله علیه، زن غسّاله و کفن فرستاده، ولی اکنون فهمیدم دروغ بوده است، چون دختر با پیراهن خودش دفن شده است. من بدن را منتقل نمی‌کنم. می‌ترسم بدن را منتقل کنم و دیگر به عنوان «رقیّه بنت الحسین» شناخته نشود و من نتوانم جواب بدهم».

سید بدن شریف را از میان لحد بیرون آورد و بر روی زانوی خود نهاد. سه روز بدین‌گونه بالای زانو خود نگه داشت و گریه می‌کرد تا اینکه قبر را تعمیر کردند. وقت نماز که می‌شد سیّد بدن حضرت را بالای جایی پاکیزه می‌گذاشت. پس از فراغت از نماز برمی‌داشت و بر زانو می‌نهاد تا اینکه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند. سید بدن را دفن کرد. از معجزۀ آن حضرت این بود که سید در این سه روز به غذا و آب و تجدید وضو احتیاج پیدا نکرد و چون خواست بدن را دفن کند دعا کرد که خداوند پسری به او عطا فرماید. دعای سیّد به اجابت رسید و در پیری خداوند پسری به او لطف فرمود که نامش را «سید مصطفی» گذاشت. حاکم دمشق واقعه را به سلطان عبدالحمید عثمانی گزارش داد. او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف حضرت رقیه و ام‌کلثوم و سکینه را به سید ابراهیم دمشقی واگذار کرد.

این ماجرا در سال ۱۲۴۲ ه.ش. رخ داده و در کتاب معالی به‌اجمال نقل شده و نویسنده در آخر افزوده است: «فَنزلَ فی قبرها و وَضع علیها ثوباً لفَّها فیه و أخْرجها، فإذا هی بنتٌ صغیرةٌ دُونَ البُلوغِ و کانَ متنها مجروحةً مِنْ کثرةِ الضَّرب؛ آن سید جلیل وارد قبر شد و پارچه‌ای بر او پیچید و او را خارج کرد. دختر کوچکی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و پشت شریفش از کثرت ضربات مجروح بود». پس از درگذشت سید ابراهیم، تولیت آن مشاهد مشرفه به پسرش سید مصطفی، و بعد از او به فرزندش سید عباس رسید. فرزندان سید ابراهیم دمشقی به «مستجاب الدعوة» مشهورند.