داستان ۲۱۲ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۳۸۵ چاپی
کارگزار حکیم
کارگزاری که مأمور بخشیدن صدقه به زاهدان شهر بود، با ندیدن هیچ زاهد واقعیای که سکه بپذیرد، تمام پول را دستنخورده به سلطان بازمیگرداند.
فرزند یکی از سلاطین صفوی به بیماری شدیدی مبتلا شد. پزشکان درباری از معالجهاش ناتوان بودند. سلطان نذر کرد اگر فرزندش از این بیماری شفا یابد مبالغی به زاهدان شهر هدیه کند. پس از گذشت چند روز بیماری فرزندش برطرف شد و آهستهآهسته سلامتی کامل یافت. سلطان کارگزار خود را احضار کرد و کیسهای از سکههای زرین به او داد و گفت: «این سکهها را به زاهدان شایستۀ شهر اهدا کن و بگو هدیۀ سلطان از اموال شخصی اوست. کارگزار کیسه را گرفت و برای انجامدادن مأموریت از دربار خارج شد. بعد از چند روز با همان کیسه برگشت و سکهها را به سلطان پس داد. سلطان پرسید: «چرا مأموریتت را انجام ندادهای و فرمانم را اجرا نکردهای؟» کارگزار گفت: «هر که زاهد بود سکهای نگرفت و هر که سکه میگرفت زاهد نبود! من هم که امین شما هستم. امانتتان را کامل و سالم تقدیم حضورتان میکنم!»
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرمایند: «خِیارُ اُمَّتی القانِعُ و شِرارُهُمُ الطّامِعُ؛ بهترین امتم قناعتکنندگان، و بدترین آنها حریصان و طمعکاراناند».۱
خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکرد
قناعت توانگر کند مرد راخبر کن حریص جهانگرد را
— سعدی۲
اللهم ارزقنا رزقا حلالا طیبا واسعا من فضلک الواسع بحق محمد و آله الطاهرین (صلوات الله علیهم).
منابع
- کنز العمال، 7095. بازگشت به متن ↑
- بوستان سعدی، باب ششم، بخش 1. بازگشت به متن ↑
