داستان ۲۰۷ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۳۷۹ چاپی

هدیۀ کریم‌خان زند به کریم کارگر به امر خداوند کریم

کریم‌خان زند با شنیدن مناجات ساده و صادقانهٔ کارگری هم‌نامش با خدا، قلیان مرصعش را به او می‌بخشد و زندگی آن کارگر را دگرگون می‌کند.

کریم‌خان زند دستور داده بود وسط باغ وسیعی با درختان سرسبز و خرم عمارت مجللی بسازند تا در آنجا بهتر بتواند به امور مراجعان رسیدگی کند. روزی برای رسیدگی به پیشرفت امور ساختمان به آن باغ موعود رفت. بالای تخته‌سنگی نشست و با قلیانی مرصع به جواهرات، در دست، پیشرفت سازه‌ها را بررسی می‌کرد و حرکات و آمد و رفت کارگران را زیر نظر داشت. رفتار و حرکات کارگری نظرش را جلب کرد. این کارگر، همان‌طور که مصالح ساختمانی را جابه‌جا می‌کرد، گاهی هم به آسمان نگاه می‌کرد و کلماتی زیر لب می‌گفت‌ و به کارش ادامه می‌داد.

کریم‌خان او را احضار کرد و پرسید: «وقتی سر به آسمان بلند می‌کنی زیر لب چه می‌گویی؟» کارگر سکوت کرد و سخنی نگفت. سپس عرض کرد: «شرمنده‌ام قربان». کریم‌خان اصرار کرد و گفت: «من تمام حرکاتت را زیر نظر داشتم. خجالت نکش! با خدای خود چه می‌گفتی؟» کارگر گفت: «نام من کریم است. وقتی سر به آسمان بلند می‌کردم می‌گفتم: خدایا، تو یک کریمی که هرچه هست از توست. این هم یک کریم است که با جلال‌ و جبروت و با قلیانی مرصع به جواهرات اینجا نشسته است. من هم یک کریم هستم که از صبح تا شب برای رفع خستگی در آرزوی یک قلیان گلی هستم و نصیبم نمی‌شود!»

اگر دستم رسد بر چرخ گردوناز او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده‌ای صد ناز و نعمتیکی را داده‌ای نانی جگرخون

— بابا طاهر عریان

کریم‌خان گفت: «به امر خداوند کریم، این خان کریم هدیه می‌کند این قلیان را به بنده‌ای کریم!» وی آن قلیان مرصع را به کارگر بخشید و او را از کارگری آزاد کرد. کارگر قلیان را به مبلغ سی هزار تومان فروخت و یکی از سرمایه‌داران بزرگ و مشهور شیراز شد.

خدا وقتی بخواهد غیرممکن می‌شود ممکنولی وقتی نخواهد واقعاً دیگر نخواهد شد

— مریم سقلاطونی

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی.

منابع

  1. بابا طاهر عریان بازگشت به متن ↑
  2. مریم سقلاطونی. بازگشت به متن ↑