داستان ۱۱۸ از ۳۱۳ · صفحهٔ ۲۲۲ چاپی

سرِ شب سرِ قتل و تاراج داشت!

نادرشاه افشار که در اواخر عمر با ظلم و مالیات‌های سنگین حکومت می‌کرد، سرانجام به دست نزدیک‌ترین یارانش کشته می‌شود؛ عاقبتی که نویسنده آن را کیفر ظلم به مردم می‌داند.

نادرشاه افشار از پادشاهان نامیِ ایران پس از اسلام است. سرکوب شورشیان افغان و بیرون‌راندن عثمانی و روسیه از غرب و شما‌ل غربی کشور‌ و تجدید استقلال ایران، فتح دهلی‌ و ترکستان، و جنگ‌های پیروزمندانه‌اش او را در تاریخ سیاسی ایران مشهور کرد. اروپاییان او را «ناپلئون آسیا»‌ و گاهی «ناپلئون ایران» می‌نامند. حاکمان بریتانیای کبیر متأسف بودند که ‌ای کاش ما قبل از نادر دهلی را فتح می‌کردیم؛ نادر قبل از ما ثروت هند را به یغما برد.

نادرمیرزا با این پیروزی‌ها در سال 1736 میلادی به تخت سلطنت نشست و نادرشاه افشار نام گرفت. اما در اواخر عمر تغییر اخلاق داد‌ و به تمام اطرافیان و افرادی از خانواده‌اش بدگمان شد و حکم به درآوردن چشم‌های پسرش، رضاقلی‌میرزا، داد. به او گفته بودند فرزندت رضاقلی‌میرزا علیه حکومتت فعالیت می‌کند و ارادۀ به دست گرفتن حکومت را دارد. نادرشاه برای تأمین هزینه‌های داخلی و نیز تأمین هزینه‌های جنگ‌ها مالیات‌های گزافی از مردم می‌گرفت. عسرت و سختی معیشت، مردم را رنج می‌داد. شورش‌هایی در جای‌جای مملکت شکل گرفت. گاه‌گاه نادر برای سرکوب شورش‌ها به منطقه‌ای هجوم می‌برد و در ماه‌های پایانی عمرش با نهایت خشونت حکومت می‌کرد.

شامگاه 28 خرداد 1126 در منطقه‌ای، در جنوب خراسان، سپاهیان مقربش را به هجوم در روز بعد تشویق کرد و برنامۀ هجوم به مردم معترض را به آن‌ها توصیه کرد. سحرگاهان سه تن از مقربان درگاهش هم‌پیمان شدند و به چادر استراحتگاهش حمله کردند. نادر، خواب‌آلود، به دفاع برخاست، ولی زمین خورد. صالح‌خان با یک حمله دست او را قطع کرد و محمدخان قاجار سرش را از بدن جدا کرد. آن‌ها گفتند: «جناب نادر! این است کیفر‌ و مجازات حمله به ملت و مردم‌آزاری با عسرت».

سر شب سر قتل و تاراج داشتسحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفرینه تاجی بجا ماند نه نادری

— بابا طاهر عریان

امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: «سه چیز است که همۀ مردم برای زندگی‌کردن به آن نیازمندند: امنیت، عدالت، و رفاه. هر گاه یکی از این سه اصل خدشه‌دار شود آسایش‌ و آرامش ملت‌ها هم خدشه‌دار خواهد شد».۲

منابع

  1. بابا طاهر عریان بازگشت به متن ↑
  2. تحف العقول ص 320 بازگشت به متن ↑